X و y
مانی
یک
ایکس بود:
در مغزش ناشناسی خالی بود و بی نام
تنها ایکس.
ماه آمد
نه نیامد
بود، فقط پیدا شد
نقش اش را خالکوبی کرد در جمجمه ی خالی ایکس.
اکنون ایکس دیگرفقط ایکس نبود
هر کجا که می رفت
از چشمانش نور مهتاب می تراوید
راه را روشن می کرد
جنگل را روشن می کرد
دریا را می رقصاند.
اکنون ایکس چیز دیگر شده است
افزون تر از ایکس تنها:
ایگرگ شده است...