خوب

مانی

بر می خیزد روی دو پا تا کمر خم شده پیش یک عکس. می نشیند خاکسار روی زمین خاک را می بوسد با صدای نام عکس بزرگ و صدای درود و درود از دهانش پرتاب می گردد در تمام اتاق. بی هیچ چرایی روزهایش شده شب شب های بی شمارش، شده روز عکس به عکس خم شده است زانو زده است خاک را بوسیده است شهروند "خوبی" که به دستور او حذف شدم من: که همیشه " بد" بودم.... "بد" هستم... "بد" خواهم بود...
شعر تصادفی