صنوبر
مانی
از درون آتش
دودی از قلب صنوبر
به فضای دوردستی که او را می خواند می گریزد
روح صنوبر!
صنوبر!
دردهای تبر جا مانده اند
ترس های سوختن جا مانده اند.
آمیخته با ابرهای سفید، صنوبر می خندد
با نگاه سبزش به زمین دوردست می نگرد:
رودها می پیچیند
می گذرند از کنار مرزهای سنگی
همگی می ریزند به یک اقیانوس.
دانه ها می کوشند
بیرون می آیند
از کنار سیم های خاردار
می بالند
همگی بی تردید به سمت یک خورشید.
در موزه ی پیش از تاریخ
روی زمین
سکویی ست پر از
دسته تبرهای شکسته
سیم های خاردار بیهوده
زنگ زده...