یلدا و شب و زلزله 30/9/1396
مانی
گسل که از هزاره های دور، خفته بود
چه گونه شد که پلک زد؟
چه گونه شد که خیره شد
به دست های تو،نشسته گرم در میان پنجه های من؟
چه گونه شد که چشم دوخت به چشم من
پر از طلوع چشم تو
پر از نگاه سبز تو؟
گسل که دیو بود و خفته بود
چه گونه دید ناگهان که من به تو رسیده ام
که من تمام قرن های دور را
به شوق تو دویده ام
عبور کرده ام
از هزار فاصله
دمل
هزار تیرگی
گسل.
دهان گشوده باز، دوباره باز، این گسل؟
چه باک؟ هان!
بگو به این گسل، بگو به دیو
که دیر شد!
بگو که من رسیده ام به تو:
درست مثل آخرین شب طویل سال
فتاده روی شانه ی سپید صبح
عبور کردم از زمان.
بگو!
بگو!
که ما به هم رسیده ایم.
بگو که ما دمیده ایم، بر فراز دره های هر گسل:
سپیده را
و بوسه را...
شعری از سیما یاری 19/10/1396 تهران