بانگ من!
مانی
روزگارا ! قصد ایمانم بکن
زانچه کردم، ران پشیمانم بکن
آن چه بود! آن زخم و آن خون ریختن
آن چه بود! آن دشمنی انگیختن
آن چه بود! آن مشت کوبی بر دهان
تیر بار سرب و آتش بر جهان
آن چه بود! آن جهل خود آموخته
دانشی ناموخته، خود سوخته
خود چه بودم؟ ژاله ای در بوستان
خود چه گشتم؟ آتش جهل دمان
سوختم خود را و جان دوست را
آیه ای پنداشتم مر پوست را
مغز را انباشتم از خارها
سجده کردم بر سراب دارها
سجده کردم در بیابان نهیب
بر بت سنگی پنداری غریب
بر بهشت دوردست پیش رو!
بر امید ره گشودن سوی او!
برده گشتم برده ی رویای او
برده ی کور و کر و رسوای او
راست! دوزخ را بهشت انگاشتم
راه: از چاله به چاه انداختم
روزگارا ! مهلتم ده بر زمین
تا نشانم بذر گل بر جای کین
بوسه بخشم خاک و مهر و ماه را
جوی باشم چشمه سار راه را....