ای سیاره ی من !
مانی
بوسه هایم چه کنند بی لب هایت ؟
می گردند آواره گریه کنان نامت را می خوانند .
می دوند به هر سو در میان مردم
در میان کلمات سیاه روزنامه
رد پایی از تو می جویند
بوسه های پریشان من .
رفتی !
یادگاری نهادی در دستم
بوسه ای طولانی
وقت بدرود .
گفتی که پیدا خواهم کرد راهم را با این هدیه .
می شکافم از هم خاک مرطوب مزار تو را .
آهنگ صدای تو را می خواهم .
من نفس های تو را می خواهم .
گفتی که پیدا خواهم کرد راهم را !
می شکافم خاک را .
تو : این بودی ؟ یک مشت خاک ؟ در مسیر بادها و طوفان ها ؟-
این سکوت ابدی در فغان سرها و سنگ ها ؟-
گفتی که دوباره تو را پیدا خواهم کرد .
می فشارم در هم مشتم را - با تمام قلبم .
از پشت پرده ی اشک می بینم که چگونه هزاران بن بست
نشانم کردند با زهر خند
دور تا دور من .
دور تا دور من هزاران بن بست .
زانوهایم می شکنند
خَم شده ام سجده کنان
هیچ اراده درمن -
لب هایم می لغزند روی خاک سیاره :
بوسه هایم می بارند بر زمینی
که تو بر آن قدم برداشتی
بی ترس از بارش تیر
آمدی گرم در آغوش من ...