فصل 59
ساحل شنی
کویر سوخته!
اشک ندارد دیگر این ریگزار!
بر می خیزد در تند باد
شبح تاریکی شیون کنان
گمگشته می دود دور خود
با زوزه ی گرگ بی جفت
از نا می افتد
در خود دفن شده
می ماند: جزغاله شده
دیوانه:
این بیابان شن
دور از دریای ش.
با من می مانی؟
مگر نه؟
دریای من!....