به خورشید

سال زنبق

چنگ زدی به زمین و زما ن بالا کشیدی خودرا از صخره ی ظلمت - و رسیدی به طلوع . شستی کبودی های ضربه های سنگ را از صورت خود. رخنه کنان از هر روزنه ای آمدی بوسیدی پلک های نمکسودم را گونه های سردم را و به رقص آوردی تارهای قلبم را زیر پیراهن خواب خواب های تا ریک - تخته بند کا بوس. آمدی آمده ای بی خسته شدن بی خسته شدن هر روز آمده ای بر بالینم . من با تو با تو ای عشق عظیم تا ابد بی تنهایی ...
شعر تصادفی