دست تنها
سال زنبق
گوش ندارد ، انگا ر ، دست ِمن.
این دستِ من !
با داست ،انگا ر ، یا زبان بیگانه ست
منطق آرام من ، پیش او.
انگار تمام کلمات احکا م ، فقط ،
جا به جا یی هوایی ست ، ملول و بی ربط ،
از این گوشه ی لب
تا به آن گوشه ی لب .
بی کردار دست ِمن !
می خراشد خاک را
می خراشد ساعت را
می خراشد ، حتی ، صورت مبهوتم را ،
مثل دست خدایی در تبعید
حلقه حلقه ، مدام
می گسلد زنجیر جدایی ها را
چنگ زنا ن به زمین و زمان ، می گردد
در پی دستِ تو ...
انگار کالبدی سرگشته
در پی روح خود ...