خاطره
سال زنبق
مرتعش
و ترسا ن
خیره می شد به فضای اطراف
دست می سا یید روی هوا ،
می طلبید
دست کمکی را که نبود .
گا می بر می داشت ، کوچک ، کوچک ؛
می افتاد
لب هایش را ور می چید
با صدای بلند هق هق ، اشک های وحشت
از چشمانش
پا یین می ریخت :
از چشما ن نوزاد عشق
در قلب من .
اکنون زنی
در این قلب
با همان چشمان براق نوزادی
می نگرد با لبخند
به خاطره ی ترس دور ؛
بی هیچ بیم از چماق و هیولا و سنگ ،
جفت با تو
در بستر عشق عظیم ...