غار
سال زنبق
در غاریم
کنار آتش .
میوه های بلوط جنگل
پوست می اندازند ، روی شعله .
بوی چوبِ داغ کاج
در فضا می پیچد .
مارها و عقرب ها دور شده اند .
ما نزدیکِ هم ایم .
در پناه اجاقی که روشن کردیم
با سرسختی .
دستت – شانه –
در جعد موی ژولیده من می گردد .
و نگاهت – مشعل –
بر تنم می تابد ،
از دهان دهلیزم ، به درون مبهم من
می لغزد .
به هم می پیچیم
مثل فضا و عطر کاج .
نزدیک ، نزدیک تر :
روی دیوارۀ سنگی ، ببین :
سایه های دو عریان
دو چشمۀ پُر
در هم می ریزند
روشن
روشن تر ...