وطن دانشجوی من

سال زنبق

در اتاق خوابگاه متلاشی به زانو افتادم کنار تخت او دست تبدارش در دستم صورتم را فرو بردم در پتوی خاکی ، خون آلود ، تا پنهان کنم سیل هق هق های اشک هایم را از نگاه آخر او . از نگاه آخر او پیش از "سفرش " از وطنی که خدا را پیچید پیچید پیچید به شکل گلوله در آورد و چکاند در پیشانی او ...
شعر تصادفی