تحقیق

سال زنبق

باور کن سخت کوشش کردم ، اما نتوانستم - تا دورترین افق این هستی – چیزی ببینم جز موج "خود" شناور شده در موج "تو" : پابرهنه ، با هم رقصان ، روی ماسه ها و سنگ ها درخشان در روز درخشان در شب : با لغزش بازی های آبی مان روی بدن همدیگر ؛ با لب های بازمان جفت شده بر دهان همدیگر ؛ با حباب خنده ، مثل تور سفید پخش شده روی ساحل دور تا دور زمین تا چشم می بیند ... چیزی ندیدم ، ابدأ ، جز موج مان ؛ که برهنه ، شناور در هم می غلتد و غلت به غلت مرزهای خاکی را از میان برمی دارد و به اعماق اقیانوس ژرف ما می اندازد : - مثل قایق های دزدان دریایی صلیب شکسته و قصر خونین فرعون ها – من گشتم در زوایای صلیب در میان قایق های به پهلو افتاده در دالان قصرهای به جلبک نشسته ، حتی ، چیزی ندیدم جز موج لغزان تن ات روی تن من و در من ... باور کن ! دیگر ما هستیم با لب های آبی مان مکنده ، برهم تا چشم می بیند بی هیچ مرز ...
شعر تصادفی