پوسته و مغز
سرسبز
بگذار ببینند آن ها
جسمی را که جسم نیست
بلکه فقط پوسته ای ست
با نگاه پوسته
خنده های پوسته
گام های پوسته .
بگذار ببینند آن ها چیزی را مثل خود
بی هیچ تفاوت با خود .
بگذار"قضاوت" کنند پوسته ها
بگذار بگذارند این پوسته را
در ستون "خوب" ها
یا ستون "بد" ها .
این پوسته را بی ربط به من :
زیرا من
آن جایم .
من فقط آن جا هستم
با تمام جسم ام
آن جا در آغوش تو .
با طغیان شورنده ی اشک شوقم
با پوست تب دارم .
من گوش سپردم فقط
به صدای قلب داغ تو .
من فقط
آن جایم :
در زمزمه های آینده ی تو
در زمزمه های زلال
زیر پوست .
چشمه ی پرغلغل
بیرون زده از روزنه های صخره ،
موج در آغوش موج
چشمه دارد می غلتد روی زمین
تا پای گندمزار .
من فقط آن جا هستم :
در آغوش تو
با هم غلت زنان روی خاک مرطوب
بی پایان
در میان گندمزار ...