من خودخواه
سرسبز
انگشتانم قلمی را برمی دارند که تو آن را به من
هدیه دادی .
کلماتم روی کاغذ هایی می رقصند که تو آن را به من
هدیه دادی .
بر گوشم آویزی می درخشد که تو آن را به من
هدیه دادی .
در اتاقم شمعی می سوزد که تو آن را به من
هدیه دادی .
بر لبان خوابم بوسه می لغزد که تو آن را به من
هدیه دادی .
"من" را
تو
به من هدیه دادی ،
از اعماق زمان .
در آینه ی بازار خرده فروشان
خود را می بینم :
هزاران فرسنگ دور از خرید و فروش بازار :
رود تندی فراز آمده از قلب زمین
سرشار از موج های درخشان تو
بوسه زنان بر زمین سیاره
"خود" خواه
و
مغرور ...