قایق من و دریای تو
شبانه
دم به دم
موج نفس های تو
می دمد بر سینه من
موافق
هم سو با جنبش ذرّات من
که مرا در تو می گردانند
پیوسته
سینه بر سینه تو
در روشنی آبی محض، بی پایان ...
حتی اگر ممکن بود
بر نمی گشتم
به گذشته ؛
پشت مرز کبود جدایی
و صدای ضجه های خشکیدن من
دور از تو ...