ابریشم!

زن

نقطه های دوردست روشن بر پرده ی شب آذین بستند. باران، آرام، لالایی می خواند. بازویم را می گیری: لیز نخواهم خورد روی زمین گلناک در میان تاریکی. باران رگبار شده نقطه های روشن، دور شدند. بازو به بازوی توام در جهانی دیگر نزدیک تر از هر زمانی دیگر. کی تنیده بودی ابریشم خود را، پنهان: بر هستی من؟...
شعر تصادفی