بده!

زن

من فردای تو هستم منشین! بده دستت را به دست خودت که به سمت ات آمده است. من فردای تو هستم و تو امشب گذر کرده ای از میان طوفان شن زنده ماندی و جهان مرگ را، در شنزار، مدفون کردی . منشین! در فردای خود، بنگر به خود: شمشاد سبز می بینی سرو بلند می بینی طاووس می بینی باز کرده چترش را پیش چشمان فردای تو...
شعر تصادفی