نقطه نقطه

زن

چیزی گوشه ی فرش سیاهی می زد لکه ی بی ربط کبود مثل نقطه. نقطه ی بی ربط کبود نقطه نبود بی ربط نبود: مورچه بود. پوسته ی تخمه ی آجیلی را گرفته به نیش سنگین تر از وزن خودش با خود می برد: از میان همه ی راه های ممکن از میان همه ی پرز های فرش بزرگ روی زمین ، با سماجت درست سمت خانه ی خود خانه ی دوست...
شعر تصادفی