تقطیر

آفتاب مهتاب

سرپوش را گذاشت لغزاند ظرف را تاگوشه ی پستو . در پای تاک ریخت کوت تفاله را . آویخت پرده را . لم داد آرام بر پشتی نرم پا را دراز کرد . بر پلک بسته اش بازی نور بود در سرخی عقیق ...
شعر تصادفی