پایه

آفتاب مهتاب

بچه دوید تند ، از روی پل گذشت . رد کرد درّه را - آن درّه تاریک را - با آن دهان باز با آن دهان سرد . گاری عبور کرد و چرخ های آن بر شانه های پل خط عمیقی کند ؛ لرزید و ایستاد پل روی پایه اش . بچه نگاه کرد خم شد و دست زد بر سفتی زمین ، محکم قدم برداشت . لرزش و درّه پشت سرش ماند ...
شعر تصادفی