جوهر

آفتاب مهتاب

انگشت لغزید بر گودی و برجستگی ها ؛ دست کاوید در پیچش دالان . از سقف می افتاد قطره پس از قطره بر سنگ آهک ، آب . انگشت لغزید ، در باز شد . جوهر در آمیخت با صفحه ی تن . خطی کشیده شد بر سینه ی سنگی درون غار ؛ باریک و روشن ...
شعر تصادفی