تصور
آفتاب مهتاب
اینجا نشسته بود ،
روی همین سنگ .
می گفت خسته است
می گفت این سنگ
بر سطح این جزیره ی متروک نقطه است
آن نقطه ی پایان برای او .
می گفت
کشتی ، سراب بود .
می گفت
و آب می چکید
از حلقه های موی بلندش
بر ریگ های داغ .
می گفت
و باد می وزید
بر شانه های سرخ درشتش
در سایه های نی .
می گفت
وچشم هایش
بر موج می لغزید
در روشنای روز .
می گفت ...
تا پیش از آن که باز
با دیدن شکلی شبیه بادبان
جنبان در آن دور
- مانند ماهی در پی جفت -
در آب ورجهد .
اینجا نشسته بود
هم اینجا
می گفت خسته است ! ...