کال

آفتاب مهتاب

زنبیل سنگین بود و پلّه انگار بر سیر مارپیچی خود اوج می گرفت تا قله ی الوند جریان خون می ماند از رفتار در تنگنای بند های سرد بر دست . و قلب خسته وزن صلیب سرنوشتش را بر دوش می کشید . در آستان افکنده شد بار تیغه فرود آمد بر پوست سخت و هندوانه ، کال ، لب را به ریشخند از هم گشوده باز آهی برآمد سرد . زنبیل در دست یک سایه می گذرد از مرز آستان ...
شعر تصادفی