دورادور

آفتاب مهتاب

چه خوب شد نیامدی . هوای شهر خوب نیست درست مثل این که یک حباب گُنده را پر از بخار کرده اند و کوچه ها و خانه های شهر را چپانده اند توی آن صدای وزوز مگس که روی شیشه چرخ می زند صدای شانه ی فلزی که روی پودهای دار می خورد مجال فکرهای عاشقانه را خراب می کند ، خراب . چه خوب شد نیامدی ، چه فایده ! تمام روز از خجالت عذاب دادنت کبود و سرخ و زرد می شدم و مثل گیج ها فقط یکی دو جمله ی "گرسنه نیستید ؟ "تشنه نیستید ؟" از زبان الکنم به گوش می رسید ، وای ! و تو ، ملال بودن کنار یک زن عبوس و تلخ را - درست مثل ریگ لای نان - به پای شوخی یخ زمانه می گذاشتی. چه خوب شد نیامدی ! ولی عجیب این که من تمام روز بی مجال را توی این حباب به تو نگاه کرده ام و شبه جمله های شاعرانه ای - پس از تمام کردن کتاب تو - برای تو نوشته ام . به یک عبارت دقیق با تو بوده ام و سقف این حباب را - با تو - با تو من شکاف داده ام چه خوب شد چه خوب شد ...
شعر تصادفی