لمَعان

آفتاب مهتاب

از روزنه رگ می کند بر پلک افتاده و چاه های مردمک را آغشته می کند با رنگ های خود . از عمق بیرون می کشد سطل رسوب مانده را . دهلیز را از گرد می روبد و باز می کند آن دو دریچه را آن دو دریچه ی خاموش بسته را بر آفتاب صبح . از روزنه رگ می کند نور ...
شعر تصادفی