زبانه
آفتاب مهتاب
کبریت می سوزد .
کبریت کوچک
بی تاب می کشد
هستی آتش ناک خود را
بر پیکر هیزم .
خیس است هیزم
باران پیگیر
باران شب ها
باران ابر تیره ی انبوه
در آن نشسته است
- باران به خورد جسم رفته است -
کبریت می سوزد
جزغاله و سیاه
خرد و خمیده
از دست می افتد
در پیش پای سرد
در بستر گِل .
برقی ست پشتِ ابر
برق نگاه روشنی
برق نگاه داغ .
هستی زبانه می کشد باز
کبریت می سوزد
رو سوی هیزم ...