دستان
آفتاب مهتاب
از شیشه ی شکسته
باد حریص شب
در خانه می دود .
شعله ، به دام افتاده ، می لرزد
پس می رود
خم می شود
سر می کشد
و آه سردش بر دل آیینه می افتد .
در ذهن خانه سایه های بی هویت
قد می کشند و باز
کوتاه می شوند
ترس فشرده می رود تا باز گردد .
دور تن باریک شعله
دور تن لرزان
دو پنجه ، دو دست
یک حلقه می سازند .
بارویی از پوست
بارویی از عصب
و قرصی از نور
در قلبِ تیرگی ...