قریب غریب

آفتاب مهتاب

او جام صافی بود نوشیدند او قرص نانی بود خوردند او جامه ی سرخ و سپید کولیان بود پوسیدگی های رداشان را با تکه هایش خوب پوشاندند او بی ترازو سوی تو آمد . ای پایتخت قرن خون آلود ای زخمی سردی با او چه کردی ...
شعر تصادفی