استاد
آفتاب مهتاب
"استاد" هیچ وقت ندارند !
استاد عاشقانه و بی خویش
از صبح تا به شام
در پشت میز کار بزرگی نشسته اند
و فکر می کنند
به کاتبان بارگه آن امیر وقت
که در اماله ها
آیا چه می کردند .
هرگز کسی جز او
قادر به بسط و گسترش این جواب هست ؟
عالم در انتظار نشسته است ، وقت کم .
اما به زودی زود
آن بزرگوار
با یک رساله ی جانانه
در باب جزء جزء اماله
و نقش آن در شعر
نام بلند خود را
بر صخره صخره ی ابدیت
جاوید می کنند .
با یاوه های پوچ پریشان
درباره ی چکاوک و زنجیر و صبحدم
آشفته شان مکن !
استاد هیچ "وقت" ندارند ...