ناگزیر

آفتاب مهتاب

ته مانده های چرب دیگ سرد ، ماسیده بر بشقاب ها ، چنگال ها دوری و لیوان ها . ساعت گشوده می شود از دور یک مچ . و آستین تا می خورد بالای آرنج . انگشت هایی سخت می پیچند با جرم چرکاب ...
شعر تصادفی