تشنگی
آفتاب مهتاب
کوزه غبار خاک گرفته ست ،
تیره ست
آب درون آن .
دستی به سنگ می برد عابر،
دو زانو می نهد
بر خارهای تیز
و سجده می کند
در کام می کشد
از گودی زمین
جریان تازه را .
شورابه هایی
تلخ
در چشمه می چکند
از کوزه ی خرد
و محو می شوند
در جوشش جریان ...