از لای پنجره
آفتاب مهتاب
تا خورد کاغذی
از لای درز پنجره رد شد
چرخید
افتاد لخت و نرم
پایین ، کف حیاط .
در مشت بسته ای
آهسته محو شد
خشکی خش خشی .
تا خورد کاغذی
از لای درز پنجره رد شد
لغزید زیر پایه ی یک تخت آهنی
در گوشه ی اتاق .
در گوشه ی اتاق
تا خورد کاغذی ...