پس از این

چشمک

دانا نبود دانای کل . دانا نبودند هرگز کلی ها ، با حس تملک های خونین شان دنیای "کلی " را آب با خود خواهد برد و جزء به جزء ما را خواب ، به همین صورت ناب پناهنده شده سخت به آغوش هم ، چسبیده به هم مثل دو بازوی صدف و برهنه به همین شکل ناب دست در گردن هم ، روی آب روی آب ها دیگر بی غرق شدن ؛ و همآغوشی ما بستری خواهد بود - سرزمین دیگر – یک جزیره خواهد بود بی حملۀ " دانای کل " : ایستگاه همۀ مرغان دریایی ...
شعر تصادفی