جشن آتش

چشمک

زردی ام را گرفتی سرخی ات را به من بخشیدی. در میان خدایان عبوس سنگی در جنگل در مرداب در هجوم خرس های گرسنه . به من لبخند زدی آشنایی با من در زمین بیگانه و آرام آرام مرا از حیات وحشی بیرون آوردی . کوزه ها و خشت های گل خا م مرا در اجاقت پختی . در گوش خواب من قصه های شیرین و شاد نقل کردی . بیدار نوازشگر رویای من ... می پرستم و چه گونه نپرستم ؟ تو را که ماندی در کنارم با من بی سوزاندن . و بی سوزاندن زردی ام را گرفتی سرخی ات را به من بخشیدی . گونه هایم گل انداخته اند ... چه رقصی دارد شعله ی هستی تو پشتِ پشتِ پرده های پلک من از لحظه ی کشف تا جاودان بی آسودن ، بی زمان و بی مرز عشق من ...
شعر تصادفی