رویایی

چشمک

صاف از حصار پیراهن خوابم می گذری دستت را می لغزانی روی سینه من سخت و طولانی می فشاری مرا در حلقه بازوهایت . شبِ سنگین ناگهان مخمل می سازد مخمل نرم شب می افتد روی ما . صبح منگوله های نورانی دور تا دور پرده من می جنبند ، پُشتِ پنجره ای که باز شده روی افق بی ظلمت ...
شعر تصادفی