آن لحظه ی فرخنده

گندمزار

با همین زاویه بود که بر ما تابید آن روز ، این خورشید . در لحظه ما را پیچید در حریر زرین اش در کیسه ی خواب طلایی ، انگار . نزدیک هم ، آن قدر که پیدا نبود فاصله ای بین مان آن قدر که با هم آمیخت نفس های مان . انگار دو تار ابریشم تاب داده شده دور هم در نقشه ی گلدوزی یک رو تختی . انگار دو برگ نورس به هم پیچیده در یک باغچه روی یک ساقه . پیچ و تاب دو تن تشنه ی هم روی هم در یک تخت : تکرار شونده ، زنده ، در همین لحظه ی نور خورشید در هر روز ...
شعر تصادفی