تسخیر نشدنی
گندمزار
از لای میله های پشت پنجره ام
رد شده ای .
از فاصله ی تار و پود پرده
به اتاقم آمده ای .
لغزیده ای ، نک پایی روی بالش من ،
غلت خوردی
پایین تخت ، روی فرش .
باز کردی آغوشت را .
با برق نگاه پر مهرت
به اشاره صدایم کردی .
مقنعه را از روی سرم برداشتم .
دگمه های زمخت روپوشم را باز کردم .
از تن کندم پیژامه ی چیت بی رنگم را .
بارهای سنگین ام را پرت کردم
کنج اتاق .
از روی تخت غلت زدم
مثل برق
در بغلت .
با تو
آمیخته ام .
می رقصی در رگ هایم
می خوانی در قلبم ،
با آهنگ پایدار پیوند .
مهربانم ببین!
هرگز نتوانستند وارد بشوند ـ سنگ ها و مرز ها و بندها ـ
به حریم عشق ما ...