در شب بی پایان
گندمزار
شکل می گیرد لبخندت
روشن ، در ظلمت .
سر بر می گردانم ، از "وهم " امید ،
می نگرم به نقطه ی دیگر در تاریکی ،
غرق در تاریکی .
می گردی ،
شکل گرفته چشمانت ، شانه هایت ،
شکل گرفته به تمامی وجودت
می آیی
پیش چشمم .
تکیه داده به آرنج لرزانم
نیم خیز ، می نشینم روی تخت .
خیره شده ام به صورت تو
خیره شده ام به نگاه پر مهرت
خیره شده ام به عبور خاموشت
از میان همه ی میله های فولادین
ـ صف بسته پشت همه ی پنجره های خاموشم .
انگشتانت می گردند
روی شقیقه هایم .
انگشتانت بارهای درد را بر می دارند
از دوش رگ هایم .
اشک هایم می ریزند .
سر بر سینه ی تو می گذارم
دست هایم دور شانه ی تو
ـ سخت تر از بازوهای صدف گم کشته
دور مرواریدش . ـ
می فشارم تو را بر سینه ی خود .
آبشار گرم بوسه هایت بر من می ریزد ،
مرا می شوید .
از ظلمت من .
و طلوع صبح ات ،
ناگاه طلوع صبح ات ،
می شکفد در بطنم ،
در شب بی پایان ...