بعد از عروج
گندمزار
در پناه هیچ چیز
بر زمین ناهموار ـ تنها در اوج ـ
با من خوابیدی ،
تا فرود فواره ی نور .
در فرود فواره ی نور
بازویت را زیر سرم آوردی
بالش ام ساخته ای .
صورت بر صورت من
با من نزدیک تر از لحظه ی اوجی اکنون .
پلک ها را می بندیم .
نفس های تو در گوشم می پیچد
نفس های تو
آرام و پی در پی
همراهم در لحظات فرود .
هر نفس ات فانوسی ست گرم و روشن
آذین بسته
تا ابد
شاخه های کاج ام را ...