ایستگاه ما
گندمزار
در میان دو مقصد
ـ ایستاده در ایستگاه ـ
یک دیگر را پیدا کردیم .
آسمان ابری ، بر فراز سرمان ،
زمین ناهموار ، زیر پای مان .
یک دیگر را پیدا کردیم
و تسلیم شدیم به ندای سحر آمیزی
گویی حبس شده
و جوشان
زیر پوستمان :
به ندای بوسه .
تازیانه : رگبار .
سنگ : تگرگ .
آسمان و زمین :
در هم پیچیده .
دور از ما ، بیرون از ما !
نزدیک ما ، زیر پوست ما ،
دعوت سحر آمیز بوسه ی ما
نیرومند ،
ما را در بر گرفت ،
بی رها کردن ما .
ما یک دیگر را دزدانه می بوسیم
در میان دو مقصد
شادکام از ایستگا ه
سرخوش از داغی قلب یک دیگر
زیر رگبار ...