آفتاب روی پوست

گندمزار

در را بستم . کافی نبود ! قفلش کردم . پنجره را باز کردم . چشم گرداندم بر پنجره های اطراف . دید نداشت چشم های نامحرم . راه نداشت پرتاب سنگ با دست نامحرم . نشستم روی فرش جورابم را از پا در آوردم دامنم را بالا زدم . آفتاب درخشان روز آبشار گرم نورش را سر ریز کرد روی گل های فرش روی ساق پاهایم روی گردی های زانویم روی ران های سفیدم لبریز کرد جام نیلوفری سردم را غرقم کرد در نوازش های پر زورش آشیان ساخت در دهلیز قلب من . آفتابی که من باز کردم همه ی پنجره را بر رویش با عشق تمام با دست لرزانم ...
شعر تصادفی