قلب
گندمزار
نا بینایم در شهر بزرگ بینایان .
ضربه های عصایم
روی آسفالت
می گویند :
از خیابان دارم می گذرم .
ماشین ها ترمز می گیرند .
پوست پیشانی من
گرمای نگاه مردم را می گیرد .
رهگذران مهربان ، به من خیره شدند ،
راه داده به من
و عصایم
صبور .
ارمغان های گنجینه ی مهر
از قلب آدمیان
لب پر زده ، اینک ،
در پای من می ریزد
بی هیچ دریغ
نور و نور ،
در پای من :
نابینایی در ظلمت خود
کاشف بینایی قلب شما ...