اشعه ی ایکس

همهٔ گل‌های سرخ

بی چادر ، برهنه می خوابم روی تخت . چشم دوربین با موج ناشناس نگاهش به من می نگرد . از پیشانی تا ناخن شست پایم تصویر بر می دارد . می بینم تصویرم را - آن چه را که هستم ، بی چادر ، بی روپوش ، بی مقنعه ی روی سرم - خود را می بینم : چشمه ی سرخ تپنده سیا ل و سیا ل با جاذبه ی نامرئی ، جریان یافته سمت قلب قلب زنده ! من همین امواج تبدارم . آن طور که هرشب ، هر روز ، بی آنکه بدانی داری می بینی مرا می بینی : می شنوی ضرب نرم قدم هایم را در خواب و بیداری : موج سرخ سیال ، دوان سمت آغوش تو پا برهنه ، عریان ، بی چادر : خون داغ جوشانی بی اراده سمت قلب ...
شعر تصادفی