در نهایت بی برگی

همهٔ گل‌های سرخ

بی یک برگ – حتی یک برگ – شاخه ها یخ زده اند . انگار نه انگار که این جا برگ هایی بودند بسیاران بسیاران انباشته روی هر شاخه . انگار نه انگار که خورشید تیر بر ما نمی تاخت در پناه آن سقف سبز . می تابید ، نور خورشید از میان برگ های بسیار سایه روشن می ساخت روی صورت ما ، روی همه چیز . انگار نه انگار که دور قدم های ما سایه ها می رقصیدند مثل پرده تور . انگار نه انگار ولی – انگار- تو را روشن تر می بینم در کوچه ی عریان سرد : عشق داغ من ...
شعر تصادفی