آشنا
مانی
چشم بند فولادینی می بندد هر روز صبح چشمانم را بر روی جهان بیگانه .
هر شب فقط دست تو - نامرئی – می گشاید چشم بند مرا .
می آیی می بوسی قلبم را ، پلک های لرزانم را .
می شناسم تو را
می گشایم چشمانم را بر صورت خندان تو .
در چراغانی زیبای شب
با تو می رقصم
باتو می خوابم
موج هایت در من می خوانند آوای آشنای هستی را
بی حضور زمان و مکان .
قُمری ها آمده اند
در حیات امن ما آشیان ساخته اند :
از شروع صبح بزرگی که بست ، عشق تو :
چشمان گریان مرا بر جهان غمگین بیگانه ...