دوستت دارم.

مانی

همین که خیره می شوی به نقطه ای که روبه روی توست: نقطه، نقطه، این حیات خشک را پر از پرنده می کنی پر از درخت سیب و غنچه های نسترن. سکوت می کنی. سکوت کن، با لبان نیمه باز خود. کلام پرده ای ست در میان ما: نفس بکش! همین! همین که می دمی هوای سینه ی صبور خویش را به سینه ام شکفته می شوند هزارگل، هزار رنگ درون سینه ام. همین که بوسه می زنم به پینه های سرد دست های تو، همین که ناگهان، به جای نقطه ای که روبه روی توست، نگاه می کنی به اشک های عاشقانه ام نگاه می کنی به صورتم: بهشت می شوم کنار بازوی تکیده ات کنار تو. بمان! درست مثل سرخ رگ درون قلب من: بمان! نفس بکش...
شعر تصادفی