می دانستی؟

مانی

از صورتک حک شده روی ستون سنگی، از آجر، از طلا، از الماس و الکل، از سطل زباله، از خوک، نوازش های شیرین تو را می طلبید: چشمان ملتمس اش تا دم مرگ،درخرابه های دور از خانه، گربه ی گمشده ات...
شعر تصادفی