خانه

مانی

هر روز یک پرچم بالا می آید پیش از اتمام روز، آن پرچم می افتد روی زمین زیرگام عجولانه ی باد و بازار: با عربده های در و تخته که به هم می کوبند در خیابان های درهم شهر ویران در وهم بهشت رایگان! تو از این دوزخ وحشت دوری دورتر می مانی: در قصر بزرگ یک عشق بر فراز زمان در قلبم...
شعر تصادفی