زنده ها
مانی
دزدکی چشمک زدی
اشاره کردی به زیر پایم
با لگد کوبیدم زوی همان نقطه ی خاک
راهی باز شد
افتادم در عمق یک دالان
منتظر من بودی
گرفتی دستم را
و به سرعت دویدیم
دالان به دالان
تا حوضچه ی این چشمه
وقتی که احکام مرا – زیبا روی- در پای بت قربانی می کردند
وقتی که احکام مرا- بدعت گذار- در میان آتش می سوزاندند
وقتی که احکام مرا- عاشق عاشق- در سنگسار له می کردند
تو همیشه
همیشه
چشمک زدی:
من همیشه لگد کوبیدم به زمین زندان
و پرت شدم در دالان
جایی که تو
منتظر من بودی:
گرفته م محکم دستت را...